تبليغاتX
بودن یا زن بودن -

 

جوجه ها

 

دو مرد از نردبان بالا رفته بودند و داشتند یک تابلوی بزرگ نارنجی  تقریبا 1.5در 4متر را بالای یک مغازه نصب می کردند، دو دختر هم پایین ایستاده و با چهره ای که شادی از اون می بارید راهنمایی می کردند و نظر می دادند. روی تابلوی نارنجی با رنگ سفید نوشته شده بود "دختران".

- اون روز بهترین روز زندگی من ویاسمن  بود. لحظه ای که تابلوی مغازه با اسم " دختران " رفت بالا داشتیم بال در می آوردیم.

اینو ملیحه میگه و چشماش پر از شوق میشه.

 

 

حدود بک ماه پیش ، سوار ماشین بودم و از چهارراه خاور ( ابتدای خیابان دانشگاه علم و صنعت) می گذشتم که اون تابلوی نارنجی با گل سرخ سمت چپش توجهم رو جلب کرد. هنوز هیچی تو مغازه نبود. دیدن این اسم حس خیلی خوبی بهم داد . با خودم گفتم شاید قراره یه لباس فروشی بشه .البته  قبلا هم دیده بودم سردر مغازه هاهمچین اسمی باشه. یکیش  نزدیک فلکه اول تهرانپارسه که غیر از یکی دوتا فروشنده دختر بقیه کارکنان و صاحب اصلی اونجا مردند و در واقع "دختران" تنها نشان می داد که اینجا ؛ یک مانتو مقنعه فروشیه.

 ولی اون دو تا دختر جلوی این مغازه بدجوری فکرم رو مشغول کرده بودند و ته دلم می گفتم این یکی فرق داره.

چند روز بعد این مغازه افتتاح شد و دو تا دختر جوون با شالهای نارنجی خوشرنگ و مانتوهای سفید ، سرزنده و زبل توش از این ور به اونور می رفتند وگاهی هم به جوجه های عرق ریزان و چرخان سر می زدند.

 

ملیحه انگشت باف 24 سالشه و دانشجوی زبان انگلیسیه و تا کمی قبل در یه شرکت مهندسی کار می کرده...

- همیشه دوست داشتم کار خودمو داشته باشم ، کاری که خودم راه انداخته باشم و رئیس بالای سرم نباشه( با این حرفش خیلی حال کردم!). چند بار هم به بابام گفته بودم بیاد با هم موزاییک سازی راه بندازیم. آخه بابام قبلا تو کار موزاییک سازی بود ولی مدتی بود دیگه کار نمی کرد. بهش گفتم بیا با هم دوباره شروع کنیم من میرم دنبال خاک و مواد دیگه. یه مقدار هم پس انداز داشتم.

- پس دنبال کارهای ظریف  و به اصطلاح زنانه هم نبودی؟

- اصلا! من حاضر بودم هرکاری بکنم ولی یه لحظه نشینم تو خونه و آشپزی و ظرفشویی کنم ( اینو از ته دل میگه کاش می تونستم صداشو اینجا بذارم!)

- خب  بعدش چی شد؟

- راستش بابام خیلی جدی نگرفت مخصوصا که من شغل خوبی هم داشتم البته می دونست دختر بلند پروازی هستم. ولی من تصمیمم را گرفتم .اول با هدف تاسیس یک آشپزخانه برای طبخ غذا و گرفتن سفارش از شرکتها از کار قبلیم بیرون اومدم. ما حتی جاش رو هم دیده بودیم و بازار یابی هم کرده بودیم. یک منطقه ای بود که شرکت و کارگاه توش زیاد بود و وقتی ازشون می پرسیدیم نیاز به غذا دارید می گفتند از خدا می خواهیم که دو تا خانم تمیز برامون غذا بیارن و خیالمون هم راحت تره.

- چی شد که نظرتون عوض شد؟

- یک روز یاسمن تو یه خیابون این دستگاههای جوجه گردان رو دیده بود و خیلی خوشش اومده بود .به من گفت ملیحه بیا جوجه بفروشیم. منم قبول کردم یاسمن تمام حقوقش رو پس انداز کرده بود که برای ابتدای کار و اجاره اینجا تقریبا کافی بود. دوستا و همکارای شرکتم هم خیلی بهم کمک کردن.

- مرد بودند یا زن؟

- مرد بودند و خیلی منو تشویق کردند حتی این دو تا دستگاه جوجه گردان رو اونا برامون درست کردند.

 

طوری به میله های دوار و جوجه های بدبخت  در حال کباب شدن ِ آویزون به اون نگاه می کنه که انگار داره از یک منظره رمانتیک  لذت می بره! یک حال بهش میدم و ازش می پرسم چند تا شاخه داره این جوجه گردونت؟( و می فهمم که زدم تو خال چون چشماش برقی می زنه و میگه)

- هرکدوم 175 تا

 و برای اینکه درستی حرفش رو ثابت کنه، فورا ماشین حساب درمیاره و میگه:

- هر کدوم 25 تا میله داره و هر میله هم 7تا سیخ پس میشه 175 و چون دو تا هستند در دو ضرب می کنیم ...و ماشین حساب رو که روی صفحه ش نوشته 350 رو میاره جلوی چشم من و می خنده.

 

ملیحه و یاسمن ، که سه سال از ملیحه کوچکتره، از 8 صبح تا 10:30 -11 کار می کنند و جوجه به سیخ می کشند به خصوص روزای تعطیل که سرشون خیلی شلوغه  . ملیحه میگه قبلا تا 12 یا حتی 1شب هم کار می کردند ولی الان چون یک کارگر مرد آوردن زودتر میرن خونه.

- این دو تا عید غدیر و قربان خیلی مشتری داشتیم و حسابی از پا دراومدیم. هیچ وقت اینطور بی صبرانه منتظر تاسوعا و عاشورا نبودم!

 

- سخته ؟

- اوایل سخت بود جوجه ها یا خام از کار درمی اومدن یا می سوختن و زغال می شدند ! سه چهار روز تمرین کردیم  ولی کم کم دستمون اومد.

-مردم چی؟پسرا؟ گیر نمی دن؟

- نه زیاد. بعضی هاشون میان می پرسن چرا "دختران" و ما هم براشون میگیم چرا. ولی در عوض خانمهای محل خیلی ما رو تشویق می کنن. بعضی خانمهای میانسال میان و میگن ما دعاتون می کنیم! و  ازتون حمایت می کنیم . ما خیلی خوشحال میشیم ولی آخه مگه چه کاری داریم می کنیم؟ یک شغل ساده و معمولی!

یک دفعه می زنه زیر خنده و میگه:

- یک روز یک خانمی زنگ زده بود اینجا و سفارش داده بود من هم چون دختر خواهرم اینجا بود و مسیرش می خورد گفتم ببره ولی یادمون رفته بود نوشابه بذاریم براشون.  وقتی تلفنی ازشون عذر خواهی می کردیم خیلی مهربون و خوش اخلاق می گفت : نه دخترم اصلا احتیاج به معذرت خواهی نیست، من به هیچ کس نمیگم. ما زنها باید پشت هم باشیم ! ( اینجا ، هردومون  بغض کردیم)

مهدی اهل کرمانشاهه و تنها کارگر مرد "دختران" میگه این کارو  از کارای قبلیش بیشتر دوست داره: این خانمها خیلی خوبند، اخلاقشون و تمیزیشون. میگم اگه کسی بخواد برای این دخترا دردسر درست کنه تو چیکار می کنی ؟ می خنده و میگه: خونشونو می ریزم ! خودش هم فهمیده من باهاش شوخی کردم و هردومون می دونیم این دختران 21 و 24 ساله به حمایت هیچ مردی نیاز ندارند.

 

ولی داستان به همین خوبی و خوشی پیش نرفت.

- یک روز چند مامور از اداره اماکن اومدن اینجا و بازرسی کردن و چند تا سوال پرسیدن که چند نفر و با چه جنسیتهایی اینجا کار می کنن و مسوولش کیه و.. .و در آخر گفتند فردا بیایید اداره اماکن به خاطر اسم مغازه تون!  ما فکر می کردیم اشتباهی پیش اومده چون این اسم به نظر ما هیچ ایرادی نداشت. اونجا یک ساعت از ما سوال شد که چرا اینجا رو راه انداختید و چرا اسمش رو گذاشتید دختران.

- حالا جدا چرا اسم اینجا رو گذاشتید دختران؟

- اسمهایی مثل دوستان، خواهران و ...هم در نظرم بود ولی من می خواستم یه اسمی بذارم که مدیریت زنانه اینجا و زن بودن گرداننده هاش رو برسونه از طرفی چون با دوستم اینجا رو راه انداخته بودیم دیدم دختران از همه بهتره.اینارو به اونها هم گفتیم

- چی جواب دادند؟

- گفتند این اسم با شغلتان هماهنگی ندارد. اسمی که انتخاب می کنید باید با شغل شما مربوط باشد

- ولی چنین قاعده ای در نامگذاری اماکن نداریم!( البته می دونستنم یکی از بی در و پیکر ترین سازمانهای دولتی همین اداره امکن است و بلافاصله هم به خاطر آوردم که چند وقت پیش به یک مغازه عطر فروشی در حوالی هفت حوض به نام "فاتیما" دستور داده بودند که تغییر اسم بده چون شان حضرت فاطمه با عطر تناسب ندارد)

- ما هم گفتیم. گفتیم ما از شما انتظار داشتیم کمکمون کنید تا اگردیگران مشکلی برایمان ایجاد کردند از شما کمک بخواهیم نه اینکه خود شما برای ما مساله ایجاد کنید.

( پاسخی که ملیحه شنیده بسیار حیرت انگیزو شرم آوره، ملیحه از من خواسته آن جمله را نیاورم فقط همینقدر میگم که مامور اماکن گفته کلمه " دختران" آدم رو یاد ... می ندازه)

- و در نهایت...؟

- همین که می بینید! روی " دختران" اسپری قرمز زدیم!

و ادامه میده بعضی پسرا می خندیدن و مسخره می کردن ولی خیلی ها هم افسوس خوردند و ناراحت می شدند.

اماکن "دختران" رو مجبور کرده یه کارگر مرد داشته باشن. همونی که بعد از رفتن اونا باید جوابگوی مشتریا باشه. اونا حتی سرویس درب منزل مشتریان رو که یه خانم بود به یه مرد دادن که اماکن بهشون گیر نده. هرچند ملیحه میگه خیلی دوست داشتم همه کارکنان اینجا زن بودند . چیزی که برای ملیحه از همه عجیب تر بوده اینه که بهشون گفتن مانتو و شال خوشرنگشون رو با مانتو و مقنعه مشکی عوض کنن.

- همه جای دنیا ،استفاده از لباسهای سفید ورنگ روشن در مکانهای تهیه غذا ، الزامیه ولی اینجا برعکسه.

 

به ملیحه میگم شما می تونین این مساله رو از طریق قانونی پیگیری کنین ، ما و تشکلهای زنان  هم کمکتون می کنیم ولی اون کمی ناامیده و میگه چند نفر دیگه هم اینو گفتن ولی نتونستن کاری بکنن. براش تعریف می کنم که همکاری زنان برای به دست آوردن حقشون تا حالا جون چند تا زن اعدامی رو از مرگ نجات داده و میگم : تابلوی مغازه تو که دیگه کار سه سوته!

 

ملیحه میگه راست میگی؟ من یه کم شک تو دلم می افته. ولی دوباره میگم مطمئن باش!

 

پ.ن. اینم ملیحه!( یاسمن چند روزه سرمای شدیدی خورده ولی عوضش دو تا نیروی کمکی اومدن کمک ملیحه)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط کورسو  |